لک لکی بر دیوار خانه ام
روزنگاری ها و روز خوانی های من
داشتم شام می کشیدم که میو میو شنیدم.
از پشت پنجره ی آشپزخونه که میخوره به پیاده رو.
داشت برف می اومد.توی آب مرغ نون ریختم با ظرف
یه بار مصرف گذاشتم پشت پنجره.دوتا بودن...دیگه
میو میو نکردن.
بدبختی اونا با یه پنجره ی باز میشه خوشبختی
نمیدونم میشه گفت عشق یعنی یه قابلمه دلمه ی برگ؟
تنهایی یعنی یه سیگار و یه لیوان چایی؟
کودکی یعنی تف کردن شیر برنج؟
اندوه یعنی کوکوی دوشب مونده؟
گیر افتادن یعنی لقمه ی نجویده قورت داده؟
بی خبری یعنی بیسکوییت خرد شده توی جیب؟
مرفه بی دردی یعنی استیک درسته توی سطل آشغال؟
جنگ یعنی خوردن آب توی کلاه سربازی؟
اسارت یعنی دادن نون خشک خودت به هم بندت؟
یعنی نمیشه توی یک بشقاب تمیز نون و پنیر و سبزی
خورد و فهمید زندگی یعنی چه؟

نقاشی هام به روزهhttp://jilaflor.blogfa.com
داستان هام به روزهhttp://jilaflor2.blogfa.com/
نظر | سه شنبه 16 بهمن 1386
افرا گفت:
سلام ژيلای نازنين
جقدر خودمونی و خوشگل و دوست داشتنی و گرم و مهربونه اين وبلاگت.
و نوشته ات.
دوستت دارم
مواظب خودت باش
جقدر خودمونی و خوشگل و دوست داشتنی و گرم و مهربونه اين وبلاگت.
و نوشته ات.
دوستت دارم
مواظب خودت باش
سلام استاد | سه شنبه 16 بهمن 1386
حميد گفت:
توی اين هير و وير زندگی کمتر ميشه يه همچين خاسته ای براورده بشه الا يک زمان . اونم زمان ظهور اقامون امام زمان . انشاا...
تشکر | سه شنبه 16 بهمن 1386
ناشناس گفت:
این نظر لطف بی حد شما نسبت به بنده میباشد./
با تشکر
فوآد شبانی
قلب مطمئن
با تشکر
فوآد شبانی
قلب مطمئن
نظر | چهارشنبه 17 بهمن 1386
سيد عرفان گفت:
سلام
خيلی زيبا مینويسي با نقاشیهايت انسان را به فکر فرو میبری با نوشتههايت نيز
عکس مادربرزگت مرا ياد مادربزرگ خودم انداخت خدا بيامرزدشان...
مطلب ماندهايم به کلاغ و پاييز را خیلی پسندیدم چون واقعا درکش میکنم چند ماه پیش برای دیدن آسمان و ستارهها مجبور شدم کیلومترها از شهر بیرون بروم و در بیابان روی زمین دراز بکشم و خطر مارگزیدگی و عقربگزیدگی را به جان بخرم (چون شبهای شهر آنقدر نورانی است که ستارهها به طور واضح مشخص نیستند) تا بتوانم لحظهای از دوران کودکی را تجربه کنم. تجربههایی که همیشه با ما بودند...
از حس تهی شدن چنان لبريزم
بی برگ به دامان خودم می ريزيم
زود است کلاغان مهاجر آيند
امروز که سرسبزترين پاييزم
خيلی زيبا مینويسي با نقاشیهايت انسان را به فکر فرو میبری با نوشتههايت نيز
عکس مادربرزگت مرا ياد مادربزرگ خودم انداخت خدا بيامرزدشان...
مطلب ماندهايم به کلاغ و پاييز را خیلی پسندیدم چون واقعا درکش میکنم چند ماه پیش برای دیدن آسمان و ستارهها مجبور شدم کیلومترها از شهر بیرون بروم و در بیابان روی زمین دراز بکشم و خطر مارگزیدگی و عقربگزیدگی را به جان بخرم (چون شبهای شهر آنقدر نورانی است که ستارهها به طور واضح مشخص نیستند) تا بتوانم لحظهای از دوران کودکی را تجربه کنم. تجربههایی که همیشه با ما بودند...
از حس تهی شدن چنان لبريزم
بی برگ به دامان خودم می ريزيم
زود است کلاغان مهاجر آيند
امروز که سرسبزترين پاييزم
یک بشقاب زندگی
آپم.